کوچه‌ی دربند

وبلاگ‌ها و نوشته‌ی نقاش‌زاده‌ها و همراهان
گلی از گلستان سعدی
۱۲ ۲۱م, ۱۳۸۹

درویشی مجرد به گوشه صحرا نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند.
وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد، ‌ساطان روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمت نکردی و شرط ادب بجا نیاوردی؟ گفت سلطان را بگو توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که: ملوک از بهرِ پاسِ رعیت‌اند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه، پاسبانِ درویش است
گرچه رامِش به فرّ دولت اوست
گوسپند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست


گره گشا
۰۸ ۲م, ۱۳۸۹

هم دعا کن گره از کار گشاید بازم
هم دعا کن گره تازه نبندد کارم