کوچه‌ی دربند

وبلاگ‌ها و نوشته‌ی نقاش‌زاده‌ها و همراهان
علی
۰۲ ۱۷م, ۱۳۹۱

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
شهریار


عشق بر هر دل که آتش برفروخت
خار سوداهای فاسد جمله سوخت
عشق، عاشق را زِ خود سازد تهی
پُر کند پس زان نگار هر گَهی
عشق جذاب است و چون در دل نشست
هم درِ دل را زِ غیر دوست بست
خیمه زد چون در دلت سلطان عشق
مُلک دل گردید شهرستان عشق
هم هوی زآنجا گریزد، هم هوس
جز یکی آنجا نیابی هیچ کس
آنچه او خواهد همی خواهی و بس
نی هوی باشد تو را و نی هوس
تا آنجا که می گوید:
گیرد اندر بزم اطمینان مقام
“فادخُلی فی جنتی” آید پیام

ملا احمد نراقی

«تشنه‌کامان را دریاب٬ الهی..»

 


عید غدیر مبارک
۰۸ ۱۷م, ۱۳۹۰

مست کن ما را ز عشق حیدر دلدل سوار / در فلک خیل ملک گویند هر دم آشکار
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
ساقیا جامی بده سرشار در عید غدیر / گشت عالم مهبط الانوار در عید غدیر
شد معین حجت احرار در عید غدیر / هر زمان بر خوان تو این اشعار در عیدغدیر
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
چون اجل خواهد بساط جسم را ویران کند / مرغ زرین بال روح از کالبد طیران کند
آن دو سائل مسئلت از مذهب و ایمان کند / این عبارت بر تو نیران را به از رضوان کند
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
مرغ روحت چون کند آهنگ پرواز از قفس / با دو صد وحشت به دام عنکبوت افتد مگس
هیکلت را چون نماید قابض الارواح مس / این سخن بر گوی با اخلاص در آخر نفس
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
آدم خاکی چو بیرون شد ز گلگشت جنان / در سرندیب بلا گردید با غم هم عنان
گفت: یا رب من ندارم هیچ تاب امتحان / آخر آمد این سخن از غیب او را بر زبان
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
چون که ابراهیم را شد آتش سوزان مقام / سوی حق نالید و گفت: ای جاعل نور و ظلام
طاقت آتش ندارد قالب لحم و عظام  / این سخن را گفت، آتش شد بر او برد و سلام
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
در شب معراج پیغمبر به عرش کبریا / شکل شیری دید و انگشتر بدادش از وفا
گفت: یا رب کیست این شیر و چه باشد ماجرا / از زبان بی زبان آمد به گوشش این صدا
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
غزوه خیبر به پیغمبر نشد ممکن ظفر / شد به اردوی مسلمانان یهودی حمله‎ور
غرق غم شد مصطفی، نالید پیش دادگر / جبرئیلش عاقبت بر این سخن شد راهبر
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
طینت خاصان حق از طینت حیدر سرشت / مصطفی نام علی را بر ضمیر دل نوشت
«اشرف الدین» غیر تخم مِهر او در دل نکشت / این سخن را کرد حق سر لوحه باغ بهشت
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار


حج
۰۸ ۹م, ۱۳۹۰

بهوش ایدل که میقات است اینجا
محل نفی و اثبات است اینجا
از اینجا ساز وحدت می شود ساز
از اینجا می شود پرواز آغاز
از اینجا باید آهنگ سفر کرد
یقین خویشتن را بارور کرد
محل نیت پاک است اینجا
مکان رشد ادراک است اینجا
اگر داری سر پیوند با دوست
برآر از دل خروش دوست یا دوست
در این ره گرچه بی شیب و فراز است
مکن وحشت توکل چاره ساز است
توکل بر خدای خویشتن کن
زجان اثبات حق و نفی من کن
برآ از چاه شب چون مهر خاور
زممکن رو بسوی واجب آور
چو غنچه جامه جان را قبا کن
صدف را از گهر دیگر جدا کن
چو عریان از وجود خویش گشتی
تهی از نخوت و تشویش گشتی
به آب توبه جان را پاک گردان
شکوفا غنچه ادارک گردان
صفا دادی چو بیرون و درون را
بخوان اناالیه راجعون را
حدیث مرگ قبل از مرگ این است
طریق وصل حق جویان چنین است
بگو یارب مرا ثابت قدم دار
به پاکی در دو عالم محترم دار
رهایم کن الهی از دو روئی
بده بر فطرتم آئینه خوئی
صفای صبح صادق بر دلم ده
به قرب خویش در دل منزلم ده
صفا چون یافتی شکر خدا کن
بدور از خویشتن شک و ریا کن
مبادا شعله شک بر فروزد
گل پاک یقینت را بسوزد
ز وسواس و ریا کاری بپرهیز
مکن این شعله را در خویشتن تیز
نگیرد تا غرورت دامن هوش
بحق رو کن بکن خود را فراموش
بریز از دیده اشک و های و هو کن
درون را چون برونت شستشو کن
چو بیرون و درونت پاک گردید
دلت روشن تر از افلاک گردید
بپوش احرام و ترک ما و من کن
بدست خود منیت را کفن کن
کفن کن خویش را بی خویش آنگاه
بر آر از پرده پر شور دل، آه
بگو یارب دگر کارم تمام است
بمن جز شوق وصل حق حرام است
قدم در دامن محراب بگذار
به سجده سر چنان مهتاب بگذار
پس آنگه لب زجام شوق ترکن
خروشان نغمه لبیک سر کن
بگو لبیک یا معبود لبیک
مرا تنها توئی مقصود، لبیک
تالیف : احد ده بزرگی


به یاد حاج عمو
۰۷ ۱۵م, ۱۳۹۰

گفت ماه من به کویم کن گذر گفتم به چشم

گفتمش آیم به پا گفتا به سر گفتم به چشم

گفت جاى دلبران باشد کجا گفتم به دل

گفت گر خواهند مأوایى دگر گفتم به چشم

گفت در راهم گذارى سر کجا گفتم به خاک

گفت کن آن خاک را از اشک تر گفتم به چشم

گفت دانى خاک راهم چیست گفتم توتیا

گفت آن را بایدت کحل بصر گفتم به چشم

گفت گو ابروى من ماند به چه گفتم به تیغ

گفت پس کن سینه را پیشش سپر گفتم به چشم

گفت خواهى وصل جانان ناصرا گفتم بلى

گفت از جان بایدت قطع نظر گفتم به چشم

—————————

یار گفتا بروب آن خاک در، گفتم به چشم

گفتمش ریزم کجا، گفتا به سر، گفتم به چشم

گفت شاید حلقه بر در می زنم امشب تو را

خواب را بر خود مده ره(ناصرا)، گفتم به چشم

گفت چشم از ما سوا پوشیده سوی ما بیا

گرچه در هر راه بینی صد خطر، گفتم به چشم

گفت ماه من که یک دم کن گذر، گفتم به چشم

گفتمش آیم به پا، گفتا به سر، گفتم به چشم

گفت جای دلبران باشد کجا، گفتم به دل

گفت اگر خواهد مأوای دگر، گفتم به چشم

گفت در راهم بذاری سر کجا، گفتم به خاک

گفت کن آن خاک را از اشک تر، گفتم به چشم

گفت ابروی من ماند به چه، گفتم به تیغ

گفت پس کن سینه را پیشش سپر، گفتم به چشم

«محمد حسین ناصر یزدی»

۱- ناصر داخل پرانتز را خودم اضافه کردم
۲- اصل و کامل این شعر رو هر کدوم دارید لطف کنید ممنون میشم.

سؤال
۰۷ ۱۳م, ۱۳۹۰

دویدم ودویدم

به یک سؤال رسیدم

کیه که توی دنیا
ماهی می ده به دریا؟
برف و تگرگ می سازه
درخت و برگ می سازه؟

به بلبلا آواز می ده
به موش دم دراز می ده

به آدمها خواب می ده
آفتاب و مهتاب می ده

جواب تو آسونه
خدای مهربونه
هر بچه ای می دونه

شاعر : ناصر کشاورز
«از سایت سارا»


برای صدرا
۰۷ ۱۳م, ۱۳۹۰

سؤال

دویدم ودویدم

به یک سؤال رسیدم

کیه که توی دنیا
ماهی می ده به دریا؟
برف و تگرگ می سازه
درخت و برگ می سازه؟

به بلبلا آواز می ده
به موش دم دراز می ده

به آدمها خواب می ده
آفتاب و مهتاب می ده

جواب تو آسونه
خدای مهربونه
هر بچه ای می دونه

شاعر : ناصر کشاورز
«از سایت سارا»

صدرا جون تولدت مبارک


برای تولد علی جون
۰۶ ۲۱م, ۱۳۹۰

پسرم به گل میمونه
دعای فرج می‌خونه
دست می‌زنیم ما براش
شادی بیاد تو چشماش


مه گلگون عذار
غم مخور ای دل یقین دنیا گلستان می‌شود
بلبل شوریده آخر سوی بستان می‌شود
خونِ برحقِ شهید عشق، می‌گوید عیان
لانه ظلم وستم از پایه ویران می‌شود
هان مشو نومید ای دلداده شور آفرین
آسمان زندگی پر مهر تابان می‌شود
نسترن می‌گفت با نسرین سحرگاهان به ناز
طرف گلشن منظر باد بهاران می‌شود
ای صبا برگو ز من بر راویان کوی عشق
دور گردون عاقبت بر کام رندان می‌شود
چون بیاید آن مه گلگون عذار سیمتن
شورو مستی دگر در حام مستان می‌شود
ورد پیر میکده این است هنگام سحر
یوسف گم گشته ام کی سوی کنعان می‌شود
دیو بیرون می رود از وادی دلدادگان
مجمع سوته دلان رشک دل و جان می‌شود
گوشه چشمی کند گر راز هستی بی گمان
بی سرو سامانی دل رو به سامان می‌شود
عزت و آزادگی مهر و صفا آید از آن
هم بساط کفر و کین زار وپریشان می‌شود
سرو گفته با تهیدستی به گلزار و چمن
پرچم آزادگان بر بام کیوان می‌شود
«عامرا» با همت آزادگان دشت خون
سینه نامحرمان پر تیر و پیکان می‌شود
دکتر احمد عامری


نفسم گرفت
۱۲ ۲۰م, ۱۳۸۹

نفسم گرفت از این شب، در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ، برآر رایت خون
به جنون، صلابت صخره کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی، به ترنّم و ترانه
لب زخم دیده بگشا ، صف انتظار بشکن
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟»
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسُرای تا که هستی، که سرودن است بودن
به ترنّمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران، همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی، این سایه دیوسار بشکن
زبرونم کسی نیاید چو به یاری تو، این جا
تو زخویشتن برون آ، سپه تتار بشکن

(شفیعی کدکنی)