<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کوچه‌ی دربند</title>
	<atom:link href="http://naqashzade.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://naqashzade.ir</link>
	<description>وبلاگ‌ها و نوشته‌ی نقاش‌زاده‌ها و همراهان</description>
	<lastBuildDate>Mon, 20 Feb 2012 19:06:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>فلش-بک</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/12/01/%d9%81%d9%84%d8%b4-%d8%a8%da%a9/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/12/01/%d9%81%d9%84%d8%b4-%d8%a8%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 19:06:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواهرکوچولو</dc:creator>
				<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[حرف‌های دلم]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت‌های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://little-sister.naqashzade.ir/?p=1243</guid>
		<description><![CDATA[گاهی به او نگاه می‌کنم وقتی خوابیده وقتی راه میرود غذا می‌خورد بازی می‌کند گاهی به خودم نگاه می‌کنم وقتی کنار او ایستاده‌ام کنار او راه می‌روم کنار او غذا می‌خورم کنار او بازی‌ می‌کنم بعد یکهو به خودم می‌گویم: «این کیه؟؟» «من کی‌ام؟؟» «اینجا کجاست؟؟» «چی شده اصلا؟؟؟» از خودم می‌پرسم: این زندگی مال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی به او نگاه می‌کنم<br />
وقتی خوابیده<br />
وقتی راه میرود<br />
غذا می‌خورد<br />
بازی می‌کند</p>
<p>گاهی به خودم نگاه می‌کنم<br />
وقتی کنار او ایستاده‌ام<br />
کنار او راه می‌روم<br />
کنار او غذا می‌خورم<br />
کنار او بازی‌ می‌کنم</p>
<p>بعد یکهو به خودم می‌گویم:<br />
«این کیه؟؟»<br />
«من کی‌ام؟؟»<br />
«اینجا کجاست؟؟»<br />
«چی شده اصلا؟؟؟»</p>
<p>از خودم می‌پرسم:<br />
این زندگی مال منه؟؟ . . .  مال ماست؟؟<br />
یا<br />
ما مال این زندگی هستیم؟ من مال این زندگی‌ام؟؟</p>
<p>فقط می‌دانم</p>
<p>دوست‌داشتنی‌ترین چیزها برای من توی این خانه، توی این گوشه از دنیای بزرگ خدا جا خوش کرده‌اند<br />
همسرم، پسرم، زندگی‌م -با تمام تلخی‌هایش که گاهی ممکن است زبانت را بگزد و تمام شیرینی‌هایش که جهان را به کام تو می‌کند-</p>
<p>و باارزش‌ترین گنج‌هایم توی چند کوچه آنورتر، دارند حالا دوتایی برای خودشان زندگی می‌کنند، که بهترین خاطراتم از کودکی تا جوانی را در کنارشان ساختم و تمام عمرم، زندگیم را مدیون وجود آن‌ها هستم</p>
<p>حالا می‌دانم می‌توانم در کنار هردو باشم<br />
توی این خانه، کنار خانواده کوچک و دوس‌داشتنی‌ای که کم‌کم حالا دارد رنگ و بوی یک خانواده درست و حسابی می‌گیرد و کم‌کم دارم یاد می‌گیرم چطور زندگی کنم<br />
یا توی خانه چند کوچه آنطرف‌تر، کنار یک خانواده بزرگ با اعضای بیشتر، به عنوان خواهر کوچولوی ته‌تغاری لوس!! که کماکان همان نقش خودش را هم حفظ کرده <img src='http://little-sister.naqashzade.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://little-sister.naqashzade.ir/1390/12/01/%d9%81%d9%84%d8%b4-%d8%a8%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نصب msge در دبیان تستینگ</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/11/28/%d9%86%d8%b5%d8%a8-msge-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86%da%af/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/11/28/%d9%86%d8%b5%d8%a8-msge-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 03:14:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[رایانه]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[گنولینوکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=901</guid>
		<description><![CDATA[اگه شما هم مثل من از Debian Testing برای میزکار استفاه می‌کنید، و قبلا به Gnome 2 عادت داشتید،  از ظاهر Mint خوشتون بیاد.
اما اگه به هر دلیلی نخواهید که برین روی Mint، می‌تونید با نصب msge  یه سری چیز آشنا ببینید!
برای نصب اول git را نصب کنید.
بعد یه clone از git://github.com/linuxmint/MGSE.git بگیرید.
بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگه شما هم مثل من از Debian Testing برای میزکار استفاه می‌کنید، و قبلا به Gnome 2 عادت داشتید،  از ظاهر Mint خوشتون بیاد.<br />
اما اگه به هر دلیلی نخواهید که برین روی Mint، می‌تونید با نصب msge  یه سری چیز آشنا ببینید!</p>
<p>برای نصب اول git را نصب کنید.<br />
بعد یه clone از git://github.com/linuxmint/MGSE.git بگیرید.<br />
بعد برین داخل فولدری که ایجاد کردین واسه msge و دستور زیر را بزنید:<br />
./test install<br />
فراموش نکنید که بسته gnome-tweak-tool را هم نصب کنید.<br />
با اجرای gnome-tweak-tool که به عنوان advance setting شناخته می‌شه، می‌تونید اکستنشن‌های مختلف را فعال و غیر فعال کنید.</p>
<p>برای منو گنوم یه چیز دیگه هم نیاز دارید. اونم mint-menu هست. اون را هم می‌تونید با git از نشانی git://github.com/linuxmint/mintmenu.git بگیرید.<br />
بعد وارد فولدر mintmenu بروید و ./test را اجرا کنید.<br />
به همین سادگی، می‌تونید محیط دوست‌داشتنی gnome2 را دوباره داشته باشید.</p>
<p>اطلاعات بیشتر:</p>
<p>https://github.com/linuxmint/MGSE</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/d958217e820f64a6f031e7710b6392e7?s=32&amp;d=http://1.gravatar.com/avatar/ad516503a11cd5ca435acc9bb6523536?s=32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ساسان:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://www.sadeq.ir/1390/11/901/%D9%86%D8%B5%D8%A8-msge-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF/comment-page-1/#comment-554">۲۸ بهمن ۱۳۹۰</a></small>
							انتخاب‌های دیگه‌ای هم هست مثلا نصب Mate Desktop آدرس: http://mate-desktop.org یا Cinnamon آدرس: http://cinnamon.linuxmint.com
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=901">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=901" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/901/%d9%86%d8%b5%d8%a8-msge-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%86%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تبریک</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/11/21/%d8%aa%d8%a8%d8%b1%db%8c%da%a9-3/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/11/21/%d8%aa%d8%a8%d8%b1%db%8c%da%a9-3/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Feb 2012 13:19:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تازه‌وارد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://halavat.naqashzade.ir/?p=835</guid>
		<description><![CDATA[شکفتن گل سرسبد آفرینش٬ که ریشه‌هایش در زمین استوار و شاخه های طوبایش سر بر آستان «قاب قوسین او ادنی» ساییده و عطر خوشبوی رحمتش عالمیان را ف...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><span style="color: #003300"><strong>شکفتن گل سرسبد آفرینش٬ که ریشه‌هایش در زمین استوار و شاخه های طوبایش سر بر آستان «قاب قوسین او ادنی» ساییده و عطر خوشبوی رحمتش عالمیان را فرا گرفته٬ بر همه جهانیان مبارک باد.</strong></span><strong></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://halavat.naqashzade.ir/1390/11/21/%d8%aa%d8%a8%d8%b1%db%8c%da%a9-4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جماعتی که ما هستیم:</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/11/19/%d8%ac%d9%85%d8%a7%d8%b9%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/11/19/%d8%ac%d9%85%d8%a7%d8%b9%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 08:32:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[دهقان فداکار]]></category>
		<category><![CDATA[ضمانت وام]]></category>
		<category><![CDATA[عمل قلب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=898</guid>
		<description><![CDATA[داشتم یک مصاحبه می‌خوندم از ریزعلی&#8230; یا همان أزبرعلی حاجوی. باز هم نشناختید؟ بابا همان دهقان فداکار کلاس سوم. آها حالا شد نه؟ بگذریم. بنده خدا تعریف می‌کرده که وقتی لباس‌ش رو تو اون سرما درآوورده بوده و داشته جلوی قطار می‌دویده، اولاً سرمای سختی خورده و ریه‌ش عفونت کرده که بعد از اون گوسفنداش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم یک مصاحبه می‌خوندم از ریزعلی&#8230; یا همان أزبرعلی حاجوی. باز هم نشناختید؟ بابا همان دهقان فداکار کلاس سوم. آها حالا شد نه؟ بگذریم. بنده خدا تعریف می‌کرده که وقتی لباس‌ش رو تو اون سرما درآوورده بوده و داشته جلوی قطار می‌دویده، اولاً سرمای سختی خورده و ریه‌ش عفونت کرده که بعد از اون گوسفنداش رو فروخته تا هزینه‌ی درمان‌ش رو تأمین کنه. بعد هم تازه وقتی قطار وایساده، ملت به خیال این که می‌خواسته قطار وایسه تا اون هم سوار شه، کلی <strong>کتک‌ش می‌زنن</strong>. حالا نمی‌پرسم که چرا با خودشون فکر نکردن که آدم لخت تو سرما می‌خواد سوار قطار شه که چی؟ اصلاً فرض که می‌خواسته سوار بشه. لابد یه کار حیاتی داره که این‌طوری داره به آب و آتیش می‌زنه. این یک.</p>
<p>دو این که حالا همین آدم اومده ده سال پیش مثلا، ضمانت یه خدا بیامرزی رو کرده که وام بگیره و بعد طرف فوت شده. حالا خانواده اون حاضر نمی‌شن اقساط وام رو بدن و قسط‌‌ها شش ساله که داره از حقوق سیصد هزار تومانی دهقان فداکار کلاس سوم مملکت ما کم می‌شه و در مملکتی که میلیاردها تومان گم می‌شه و کسی هم نمی‌تونه بپرسه <strong>حسن کو؟</strong> قهرمان زنده‌ی ما داره ماهی فلان درصد از حقوق بسیار بالای سیصد هزار تومانی‌ش!!! رو تاوان کار نیکی که زمانی انجام داده، پرداخت می‌کنه و هنوز اصل وام سر جاشه و این اصلاً ربا هم محسوب نمی‌شه.</p>
<p>سه یه بچه‌ای عمل قلب لازم داره (به خاطر یک مشکل مادرزادی بطن چپ نداره کلا!). بعد دکتری که برا هر عمل قلب‌ش چندین میلیون می‌گیره، به بابای اون دختر که تو یه اتاق سر جمع ۲۰ متری اجاره‌نشین هست، می‌گه اگه ۳۰ میلیون تومان داری این جا (تو بیمارستان خصوصی محل کار جناب دکتر) قدم بزن. یکی به این دکتر بگه که تو با پول همین مردم و نفت و اینا رفتی درس خوندی شدی دکتر. زحمتی که کشیدی هم سر جاش. ولی یعنی واقعا نمی‌شه یک عمل رو مجانی انجام بدی؟؟؟</p>
<p>چهارمی‌ش رو خودم طاقت ندارم که بگم. خداوند شاهد است و ناظر. دست‌ش درد نکنه.</p>
<p>&nbsp;</p>

			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=898">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=898" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/898/%d8%ac%d9%85%d8%a7%d8%b9%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گذشتن از کابوس</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/11/16/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/11/16/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 22:34:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=893</guid>
		<description><![CDATA[بعد از کلی کلنجار رفتن و سال‌ها با کابوس این صحنه درگیر بودن، رفتم که برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم. هیچ چیز شبیه آن‌ چه می‌ترسیدم نبود. نه نگاه تمسخر آمیزی. نه برخورد توهین‌آمیزی. از آن مردی که همیشه فکر می‌کردم فریاد خواهد کشید « نمی‌توانی بدون اجازه شوهرت از کشور خارج شوی» خبری نبود. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از کلی کلنجار رفتن و سال‌ها با کابوس این صحنه درگیر بودن، رفتم که برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم. هیچ چیز شبیه آن‌ چه می‌ترسیدم نبود. نه نگاه تمسخر آمیزی. نه برخورد توهین‌آمیزی. از آن مردی که همیشه فکر می‌کردم فریاد خواهد کشید « نمی‌توانی بدون اجازه شوهرت از کشور خارج شوی» خبری نبود. از نگاه پیروزمندانه مردانی که غاصبان وجود زن‌ها بودند هم خبری نبود. تنها موجودی نه قوی نه ضعیف با رضایت‌مندی از کفه‌ی ترازویی که می‌دانست نه به عدالت به سوی او سنگین شده، با تردید و موشکافی و اندکی تعجب، برگه‌ای را واکاوی می‌کرد که به تلخی جملات ثقیل حقوقی، مرا به خودم بخشیده بود.<br />
مرد گفت: لابد بیچاره را به صلابه کشیده‌ای که این را گرفتی.<br />
به زبان فهم خودش پاسخ دادم: نه ۴۰۰ تا را بخشیدم.<br />
خیالش راحت شد که سر هم‌نوع‌ش نه! سر هم‌جنس‌ش کلاه نرفته است. اما باز از منت گذاشتن بر سرم دست بر نداشت. آن‌گونه که متون حقوقی در بستر کفه‌اش او را کاذبانه سنگین‌تر پرورانده‌اند. جواب‌ش را ندادم. نه به هیچ دلیل دیگری جز این که پرونده‌ام زیر دست‌ش بود!<br />
خوب که مرور می‌کنم می‌بینم صحنه‌ها کم‌شباهت به کابوس‌ها نیستند. اما احساس من و نگاه من است که متفاوت است. این احساس و نگاه متکی به آرامش و اطمینان را به کسی مدیونم که نه غاصب وجود من شد بلکه به نیکی هم‌راه و هم‌سفر من شده است. آری اگر او نبود بی‌شک نگاه‌ها و حرف‌ها جور دیگری معنا می‌یافت. بی‌شک واقعیت فرقی با کابوس نداشت.<br />
پس به سلامتی انسانی که انسان است و انسانیت‌ش بزرگ‌ترین هدیه خداوند به من.</p>

			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=893">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=893" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/893/%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره‌ای از سیدعطاءالله مهاجرانی</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/11/15/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/11/15/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 15:37:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره، آخوند، دین]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=875</guid>
		<description><![CDATA[دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟<br />
- بله پیدا بود که ارمنی هستند!<br />
- پس نجسند.<br />
در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل!<br />
- نجسند!<br />
- پاکند!<br />
- تو از کجا می گویی پاکند؟<br />
- شما از کجا می فرمایید نجسند؟<br />
- تو باید بگویی چرا پاکند.<br />
- شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید &#8221; کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!&#8221; – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید<br />
.- تو این را از کی یاد گرفتی؟<br />
- از حاج آخوند.<br />
- یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟<br />
- بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست.<br />
- حاج آخوند درس هم خوانده؟<br />
- بله.<br />
- کجا؟<br />
- پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم.<br />
- سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟<br />
- از خودش بپرسید چرا در ده مانده است.<br />
-شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته!<br />
آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟<br />
پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید.<br />
- نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید.<br />
این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین&#8230;اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟<br />
-بله،<br />
- من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟<br />
- چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند.<br />
- حرف دیگری نزد!<br />
-چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی&#8230;<br />
گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.<br />
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!<br />
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست&#8230; به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی!<br />
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد&#8230;</p>

			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=875">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=875" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/11/875/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%a1%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 03:30:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=883</guid>
		<description><![CDATA[ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)
پ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابری نیست،<br />
بادی نیست،<br />
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)<br />
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)<br />
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)<br />
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)</p>

			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=883">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=883" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/883/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 03:30:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خصوصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=883</guid>
		<description><![CDATA[ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)
پ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابری نیست،<br />
بادی نیست،<br />
می‌نشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)<br />
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)<br />
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)<br />
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)</p>

			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=883">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=883" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/883/%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آرزوهای محال</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 03:25:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=879</guid>
		<description><![CDATA[و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟
:-/

			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟</p>
<div id="attachment_880" class="wp-caption aligncenter" style="width: 730px"><a href="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2012/01/Keyhan-in-1357.jpg.jpg"><img class="size-full wp-image-880" title="Keyhan-in-1357.jpg" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2012/01/Keyhan-in-1357.jpg.jpg" alt="" width="720" height="720" /></a><p class="wp-caption-text">بریده‌های روزنامه کیهان ۵۷</p></div>
<p>:-/</p>

			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=879">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=879" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/879/unavliable-hopes/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آروزهای محال</title>
		<link>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a2%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84/</link>
		<comments>http://naqashzade.ir/1390/10/24/%d8%a2%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 03:25:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sadeq.ir/?p=879</guid>
		<description><![CDATA[و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟
:-/

			  ارسال نظر سریع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و نمی‌دانم چه چیز جدیدی بعد از یک نسل می‌خواهیم؟<br />
<div id="attachment_880" class="wp-caption aligncenter" style="width: 730px"><a href="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2012/01/Keyhan-in-1357.jpg.jpg"><img class="size-full wp-image-880" title="Keyhan-in-1357.jpg" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/ups/2012/01/Keyhan-in-1357.jpg.jpg" alt="" width="720" height="720" /></a><p class="wp-caption-text">بریده‌های روزنامه کیهان ۵۷</p></div><br />
:-/</p>

			  <p><b><a  href="http://www.sadeq.ir/?cof_write=879">ارسال نظر سریع</a></b></p><img width="6" height="5" src="http://www.sadeq.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=879" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sadeq.ir/1390/10/879/unavliable-hopes/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

