این مطلب ارسال شده است در روز شنبه, دی ۲۴م, ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۳۰ ق.ظ تحت دسته خاطره, خصوصی. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. هم نظرات و هم بازتاب هم اکنون بسته می باشد.
کوچهی دربند
وبلاگها و نوشتهی نقاشزادهها و همراهان
ابری نیست،
بادی نیست،
مینشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)
ابری نیست،
بادی نیست،
مینشینم لب حوض (حوضی که یه زمانی بود و دیگه نیست)
روشنی، من، گل، آب (از بس که آب گرون شده، حوض خیال هم دیگه آبی نداره)
پاکی خوشه زیست (و صفحه روزنامه و رایانه پر از وحشت و نفرت و خشونت)
و خدایی که در این نزدیکی است (نزدیک است؟)