این مطلب ارسال شده است در روز جمعه, خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹ و در ساعت ۷:۰۱ ب.ظ تحت دسته خاطره, روزانه, روند رشد. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. هم نظرات و هم بازتاب هم اکنون بسته می باشد.
کوچهی دربند
وبلاگها و نوشتهی نقاشزادهها و همراهان
من حالا دیگه نه ماهه شدم. حرفهای مامان و بابا را میفهمم. چیزهای جدید توجهم را جلب میکنه و من اشاره میکنم سمتشون و میگم اُهخ اُهخ دائم دنبال اسباب بازی جدید میگردم. دوست دارم از رو زمین چیزهای ریز و کوچولو رو بردارم و تستشون کنم. تا میام بکنمشون تو دهنم مامان میگه اَخ اَخه و من یا پا به فرار میذارم یا برمیگردم نگاهشون میکنم. عمو سعید گفته مواظب باشند از اون باطریهای ساعت که گرد و ریز هست نخورم که خیلی خطرناکه. راستی یه هفتهای رفتیم دور ایران مسافرت. اول با بیبی رفتیم مشهد. تو راه که من بیشترش خواب بودم. تا چشم باز می کردم میدیدم یه جای جدیدم. روز اول طبس خوابیدیم. واسهاینکه من تو راه گرما نخورم. دم غروب رفتیم سر خاک بابابزرگ طبسی (بابای بابابزرگم).
شبش با فامیلهای طبسی رفتیم امامزاده و اونجا مامان اینا شام خوردن. منم که از صبح کلی بازی کرده بودم با بچههاشون و دیگه خشته شده بودم و خوابم میومد هی نق و نوق میکردم. خلاصه بعد از شام مامان و بابا مجبور شدن زود بلند بشن.
شب خونه همین فامیلها خوابیدیم و صبح زود به طرف مشهد راه افتادیم. ظهر بود که رسیدیم مشهد. آقاجون و زن عمو مریم خانم منتظر ما بودند. دو روز مشهد بودیم. وقتی عموها اومدند دیدن ما من اولش ترسیدم. اما بعد کم کم دوست شدیم. مخصوصا با مریم جون و سمانه دو تا دختر عموهام. چهارشنبه صبح زود راه افتادیم سمت شمال. من که تو ماشین بیشتر خوابیدم.
یهو چشم باز کردم و دیدم که سرسبزه دور و برم. مامان گفت رسیدیم شمال. از پنجره اتاق که بیرون رو نگاه میکردم یه دریا آب می دیدم.موجها همینطور صدا میکردند و من محو اونها شده بودم.
هرچی مامان صدام می کرد من باز هم روم به دریا بود.
شب خوابیدیم و صبح که پا شدم دیدم نزدیک یه کوه هستیم. بعد سوار یه چیزی شدیم و رفتیم بالای کوه. بابا گفت اسمش تله کابینه. اتاقک هاش هم نو بود. مامان میترسید. من هم که همینطور دور و بر را نگاه میکردم. این هم عکسی که تو جنگل بالای کوه گرفتیم.
عصرش دوباره رفتیم جنگل سیاهکلا اونجا هم خیلی قشنگ بود. منم دنبال شیطونی بودم.
فرداش رفتیم سمت رامسر.
قبل از رامسر یه جای پر پیچ و خم رفتیم بالا که اسمش جنگل دالخونی بود. درختهای سبز و بلند و جاده مارپیچ که هی بالا میرفت. اونجا صبحانه خوردیم.
مامان میگه رامسر از تمام شهرهای شمال که دیده قشنگ تره. جلوی هتل رامسر مثل یه باغ زیبا بود. کنار هتل کاخ شاه بود که حالا همه میرفتند نگاه میکردند.
فردا صبحش حرکت کردیم سمت تهران. بعد از ظهر رسیدیم خونه دایی صادق اینا. مریم جون رو از دانشگاه کشیدیم خونه و یه شب رو مهمون مریم جون بودیم. منم حسابی شیطونی کردم. اما مامان یادش رفت از من و شیطونیهام عکس بگیره.
صبح فرداش به سمت یزد راه افتادیم که توی راه رفتیم قم حرم خواهر امام رضا (ع) . یه آقاهه با خونوادهاش اومده بودند که هرکدوم یه دسته گل سرخ گرفتهبودند و میرفتند سمت حرم.بعد از زیارت راهافتادیم سمت یزد. نزدیک ساعت ۲ بود که رسیدیم یزد و رفتیم خونه مامانی که منتظر ما بودند.
وای که من چقدر جاهای جدید دیدم. تو این سفر من یه ماه دیگه بزرگتر شدم.
مامان جون و بابا جون باز هم بریم سفر. خوش گذشت.





