کوچه‌ی دربند

وبلاگ‌ها و نوشته‌ی نقاش‌زاده‌ها و همراهان

همه می‌گفتن حالا که خوبه، بعد که بزرگتر بشه، بیشتر شیطنت می‌کنه و کمتر به کارات می‌رسی، بیشتر خسته می‌شی و اذیت می‌شی… می‌ترسوندن آدم رو از لحظه‌های بزرگ شدن پسرک، پسرکی که شیطون بود و برق شیطنت تو چشماش می‌درخشید… دیروز اما فهمیدم بی‌خودی همه این مدت یک سال و هشت ماه و دوهفته ترسیدم از بزرگ‌تر شدم این پسر… امروز که پای ظرفشویی داشتم ظرف می‌شستم، اومد نشست کنارم، پیشی رو گذاشت جلوش و کتابش رو باز کرد… شروع کرد به قصه خوندن برای پیشی… انقدر هم قشنگ عکسای کتاب رو بهش نشون می‌داد… عشق کردم… عصر هم دوباره برای پیشی کتاب خوند… پسرم کلی کتابخون شده و با خودش مشغول میشه..

امکان نظر دهی وجود ندارد.