کوچه‌ی دربند

وبلاگ‌ها و نوشته‌ی نقاش‌زاده‌ها و همراهان

بالاخره عمو محمودم فرستادیم خونه بخت. دیگه عموها تموم شدن. عروسی خوب بود اما راستش من زیاد از شلوغی خوشم نمیاد به همین خاطر وقتی اومدم پیش مامان، کمی شیر خوردم و بعدش هم هی نق و نوق کردم. همه هم من را بغل مکردن. سر شام هم خاله نسرین جون من رو گرفتن تا مامانی جون شام بخوره، بعدشم با مامانی و حاجی و خاله فرشته اینا رفتم خونه. حالا شایدم عید دوباره برم مشهد. امیدوارم امام رضا بطلبند.

امکان نظر دهی وجود ندارد.